تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 22:34 | نویسنده : الهام حیدری

عشق نامی آشنا بر زبان همه

چون طعم چایی

که هرروز مینوشیم

و لمسش چه سرد و تلخ

گاهی هوس قند  مینوشاند به ما عشق را

و تپش قلب

و گاه یبیقراری

چه خوش طعم و جگر سوز است

این حس ناب دوست داشتن

من عشق از دهن افتاده را نمی خواهم

روزگارم سرشار از دوست دارم های لب سوز باد



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 22:15 | نویسنده : الهام حیدری

سلام به دوستان شاعر
شبکه اجتماعی http://max-face.ir راه اندازی شد خوشحال میشم پذیرایی حضور گرم و صمیمی شماباشم 
منتظر حضورتون هستم



تاريخ : جمعه بیست و سوم اسفند 1392 | 19:33 | نویسنده : الهام حیدری

 حال و روزم خوب و خوش نیست عجیب دیدنیه

غم تو صدام خودنمایی میکنه غصم شندینیه

تنها نیستم تو این خونه با غم هم آغوشم

گاه مثل شمع میسوزم گاه مثل شب خاموشم

نفهمید دلم نفرین کی شد راه زن خند هاش

دزدید خند هاشو  به تاریکی کشوند برق نگاش

دستم بنده این روزها گرفتار روزگار و تقدیرم

اجازه زندگی ندارم شاید بی اجازه بمیرم

نمیدونم چیشد چرا تو برزخ احساسم گیرم

اما خوب میدونم از نفس کشیدنم سیر سیرم

شب هام مهونی میگیرم با در رنج وغم  نداری

پذیرای میکنم از مهمونام با آه ناله گریه زاری

صبح طلوع میکنه آفتاب زندگیم از پشت کوه درد

چهر فصل زنگیم شده یه خزارن  ساکت و سرد

گم کردم راه زجر کشیدونو تو این بازار داغ درد

شب گشنه بخوام یا شب زنده داری باید کرد

وقتی نیمتونم حتی بگم دردم چیه چرا بنالم

وقتی همه فکر میکنن از خوشی به خودم میبالم

این سخته یه همدرد یه هم خونه نباشه کنارت

بشینه پای دلت چشاش بارونی شه با چشم زارت

شب های سختی در پیش دارم با این زمستون

کولاک تنهای و گرمای چراغ همسایمون

کلام آخر میرم راهمو به امید یک نور

یه یار همزبون شاید در آینده ای دور



تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 16:51 | نویسنده : الهام حیدری

چماق حرف هایت را بر سر من نمیزنی

حق

کتک خور اندیشه توست




تاريخ : شنبه دوم آذر 1392 | 14:57 | نویسنده : الهام حیدری

قاصدک خبر آورده ای بگو

جان این خونین رخسارها

از عزیز من خبر داری

بگو کی و کجا؟

قاصدک نترس

از این دود، ترکش و آتش

بوی سلامش را آورده ای

یا عطر پیراهنش

قاصدک وقت رفتن است

رحمی کن بر دلم

حال و احوالش را بگو

حالش را بدانم حل میشود مشکلم

قاصدک فراموش نکنی پیغامم

جان این همسنگرم

رنگ رخسارش را بگو

باید بروم با فرشته ها همسفرم

قاصدک چه گوییمت

زودتر از من رفتی

اسیر ترکش شدی

 حرفی از یارم نگفتی



تاريخ : جمعه دهم آبان 1392 | 10:55 | نویسنده : الهام حیدری

غمگینم و بسیار غمگینم

و سخت محتاج تسکینم

من هنوز گرگم به هوا میدوم بدنبال خوشبختی

بزرگ شدنم یادم نیست

همان دختر بچه هفت ساله هستم

کمی قد کشیده ام

و میگویند خام نیستم

من چشم گذاشته بودم

و حالا هر چه میگردم نیست

کودکیم نیست

هنوز خنده های درون گلویم فریاد میکشند بر سر دلم

من میخواهم بچه باشم

و من چه غمگینم

و محتاج تسکینم

هنوز دفتر مشقم جلوی من است و

فقط سرمشق هایم را عوض کرده اند

نیست

نخواه

حرف نزن

بساز

بسوز

و من چه غمگینم و

سخت محتاج تسکینم

کودکی درون من جا مانده

کمی شناسنامه ام بزرگ شده

و چین های صورتم.....

ولی هنوز هم  بدنبال آب نبات شیرینی

تمام تلخی های زندگیم را زیرورو میکنم

و من چه غمگینم و

سخت محتاج تسکینم

 


برچسب‌ها: غمگین محتاج تسکین بی کسی

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 | 19:55 | نویسنده : الهام حیدری
عشق در نگاهم تعبیری دیگر دارد

از زبان دلم تفسیری دیگر دارد

عشق نگاه های بی قرار من است

تپیدن های مکرر دل یار من است

عشق آیینه است در قالب  آب

افتاده در آن نقش مهتاب

عشق تماشا کردن هایت به آسمان 

بی خود شدن منو یک  نگاه حیران

عشق اینست  منو تو خود منکر جدایی شویم

عشق خداست من و تو هم خدایی شویم

عشق اجازه پدر، دعای زیر لب مادر

چیدن سفره عقد به سلیقه خواهر

عشق یک دنیا تماشا زیر لفظی من

شاخه نبات مهرت شیرین کند این زندگیو  زن

عشق خیره شدن تو به قران است

بله گفتن با رضایت وجدان است

عشق بوق های ممتد کارناوال

رسیدن عشق از پشت آرزوهای محال

عشق بازی بوی قرمه سبزی و مشام من

بوسه های شیرینت دسر و این غذا شام من

عشق خوابیدن تو نگاه های مکرر من

شب بعد نوبت تو و شیفت عوض کردن

عشق همین وفاداری من و تو و امنیت خانه

پرستوی راستی که در دل ما کرده لانه

عشق اخم شیرینت و تلخی غذاهای لذیذ

چندش از بوی خوش چای و یک نگاه تیز

عشق ویارهای تنفر از دروغ و بدی

نه ماه انتظار و گریه های بیقرار و شادی ابدی

این عشق است که حرف میزند با ما

خدا طفلیست در آغوش دو عاشق شیدا



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | 8:19 | نویسنده : الهام حیدری

هزاران سال زیر نگاه عقاب کنکاش شد

هزاران راز سر به مهر برایش فاش شد

در پی سالها نکرد روزگار با کسی جنگ

مگر بودش آن کس با روزگارش دورنگ

سالیان گذشت و دید در کشاکش زمان

در اوج بی مهری دو طفل جدا ز مادرشان

غمی دید در چهره روزگار پر درد و ملال

دل مادر خون از این بخت و ازاین اقبال

روزی نشست عقاب حیران بر سر کوهی

عاجز از ندای وجدان داد زد با اندوهی

یا رب زچه کرده ای این دو طفل ز مادر جدا

نه کار پیغمبر این باشد نه راه و رسم خدا

من تماشگر دورانم آشنا با هر زمانم

دیده ام جدایی ها قاصر گشته زبانم

بگو روزگار ،چه کند مادر با دل پرخونش

برای چه میکشانی  به مرز جنونش

دو طفل بی پناه را نباشد جز مادر امید

مرگ پدر کار تو چرا نوبت جدایی مادر رسید

نگرفت جوابی از پس سالها سکوت و درنگ

انداخت از سر ناتوانی به قلب خود چنگ

یا رب سالها رفت و از پس هم گذشت

مادر اما رفت پیش آن دو طفل برنگشت

هم او دل خون شد و این دو نیز هم

شد دلها پر از آه و دل مادر نیز پر  غم

عقاب روزی حیران از کار خدا پرگشود

گویا عمر و جوانیش را روزگار ربود

چشم بر هم گذاشت  و سر بر بالین

نگاهی انداخت به دنیا از سر کین

همی دید بود  مادر  با طفلانش آزاد
زین وصال عده ای شرمنده و عده ای شاد

گفت یا رب شکرت  پایان آمداین انتظار

روزگار هم تبرئه از جرم مردم بدکار

منکه خیالات روزگار بد در سرم بافتم

نه روزگار ،زمان را التیمان درد ها یافتم










تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور 1392 | 11:37 | نویسنده : الهام حیدری
چنان غرق بی تابی شبم

که ماه را به فراموشی سپرده ام

غریب تر از  همه تویی ای ماه من

با این همه تلخی روزگار قلب مهربانت را دوستت دارم

کی وقت کردی مهربانی را یاد بگیری

وقتی توپ و تانک روزگار

فرصت یک خشاب عوض کردن به دلت نداد

و حالا از دور تماشگر خانه ای هستی

که برای تک تک آجرهایش

چه ترکش ها که جانت را نوازش کرد

تقدیم به دوست عزیزم غریب دور از وطن

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 | 6:16 | نویسنده : الهام حیدری
تو زنی گوش به من ده

تو زیباتر تر از هر آنچه بود و هست

هوشیاتر از هزارن هزار مرد مست

تو طلوع میکنی از پس مرد بودن ها

از پس دست بالا بردن ها  

میزنی دست رد به سینه شب سیاه

تو وام دار هزاران نسل عشق و عاطفه

نیندازد روزگار بین خواستنت و ماندت فاصله

تو زنی تماشگر بودن کار تو نیست

یکجا نشنین

زنیت شیر بودن است

پرواز برای خفاش نه هنر است

که عقاب روزگاران را رسد میکند

تو بمان این کویر خیال دریا شدن دارد

خورشید زایش و آفرینش پا بر دل سیاه

خانه نشینی میگذارد

تو نه برای پرورش هزارن چون من در خان ای

که با فورانت اتدیشه ات جاودانه ای

تو زنی بمان نه گارگر باش و نه منزل راآب و جارو کن

هزاران نسل را بشکاف همچو خودت خانم باش

بانو بودنت را در آشپز خانه خلاصه نکن

همین دانه گندم هم مدیون اندیشه توست



  • خرید vpn
  • قالب وبلاگ