تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ | 16:51 | نویسنده : الهام حیدری

چماق حرف هایت را بر سر من نمیزنی

حق

کتک خور اندیشه توست




تاريخ : شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ | 14:57 | نویسنده : الهام حیدری

قاصدک خبر آورده ای بگو

جان این خونین رخسارها

از عزیز من خبر داری

بگو کی و کجا؟

قاصدک نترس

از این دود، ترکش و آتش

بوی سلامش را آورده ای

یا عطر پیراهنش

قاصدک وقت رفتن است

رحمی کن بر دلم

حال و احوالش را بگو

حالش را بدانم حل میشود مشکلم

قاصدک فراموش نکنی پیغامم

جان این همسنگرم

رنگ رخسارش را بگو

باید بروم با فرشته ها همسفرم

قاصدک چه گوییمت

زودتر از من رفتی

اسیر ترکش شدی

 حرفی از یارم نگفتی



تاريخ : جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ | 10:55 | نویسنده : الهام حیدری

غمگینم و بسیار غمگینم

و سخت محتاج تسکینم

من هنوز گرگم به هوا میدوم بدنبال خوشبختی

بزرگ شدنم یادم نیست

همان دختر بچه هفت ساله هستم

کمی قد کشیده ام

و میگویند خام نیستم

من چشم گذاشته بودم

و حالا هر چه میگردم نیست

کودکیم نیست

هنوز خنده های درون گلویم فریاد میکشند بر سر دلم

من میخواهم بچه باشم

و من چه غمگینم

و محتاج تسکینم

هنوز دفتر مشقم جلوی من است و

فقط سرمشق هایم را عوض کرده اند

نیست

نخواه

حرف نزن

بساز

بسوز

و من چه غمگینم و

سخت محتاج تسکینم

کودکی درون من جا مانده

کمی شناسنامه ام بزرگ شده

و چین های صورتم.....

ولی هنوز هم  بدنبال آب نبات شیرینی

تمام تلخی های زندگیم را زیرورو میکنم

و من چه غمگینم و

سخت محتاج تسکینم

 


برچسب‌ها: غمگین محتاج تسکین بی کسی

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ | 19:55 | نویسنده : الهام حیدری
عشق در نگاهم تعبیری دیگر دارد

از زبان دلم تفسیری دیگر دارد

عشق نگاه های بی قرار من است

تپیدن های مکرر دل یار من است

عشق آیینه است در قالب  آب

افتاده در آن نقش مهتاب

عشق تماشا کردن هایت به آسمان 

بی خود شدن منو یک  نگاه حیران

عشق اینست  منو تو خود منکر جدایی شویم

عشق خداست من و تو هم خدایی شویم

عشق اجازه پدر، دعای زیر لب مادر

چیدن سفره عقد به سلیقه خواهر

عشق یک دنیا تماشا زیر لفظی من

شاخه نبات مهرت شیرین کند این زندگیو  زن

عشق خیره شدن تو به قران است

بله گفتن با رضایت وجدان است

عشق بوق های ممتد کارناوال

رسیدن عشق از پشت آرزوهای محال

عشق بازی بوی قرمه سبزی و مشام من

بوسه های شیرینت دسر و این غذا شام من

عشق خوابیدن تو نگاه های مکرر من

شب بعد نوبت تو و شیفت عوض کردن

عشق همین وفاداری من و تو و امنیت خانه

پرستوی راستی که در دل ما کرده لانه

عشق اخم شیرینت و تلخی غذاهای لذیذ

چندش از بوی خوش چای و یک نگاه تیز

عشق ویارهای تنفر از دروغ و بدی

نه ماه انتظار و گریه های بیقرار و شادی ابدی

این عشق است که حرف میزند با ما

خدا طفلیست در آغوش دو عاشق شیدا



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ | 8:19 | نویسنده : الهام حیدری

هزاران سال زیر نگاه عقاب کنکاش شد

هزاران راز سر به مهر برایش فاش شد

در پی سالها نکرد روزگار با کسی جنگ

مگر بودش آن کس با روزگارش دورنگ

سالیان گذشت و دید در کشاکش زمان

در اوج بی مهری دو طفل جدا ز مادرشان

غمی دید در چهره روزگار پر درد و ملال

دل مادر خون از این بخت و ازاین اقبال

روزی نشست عقاب حیران بر سر کوهی

عاجز از ندای وجدان داد زد با اندوهی

یا رب زچه کرده ای این دو طفل ز مادر جدا

نه کار پیغمبر این باشد نه راه و رسم خدا

من تماشگر دورانم آشنا با هر زمانم

دیده ام جدایی ها قاصر گشته زبانم

بگو روزگار ،چه کند مادر با دل پرخونش

برای چه میکشانی  به مرز جنونش

دو طفل بی پناه را نباشد جز مادر امید

مرگ پدر کار تو چرا نوبت جدایی مادر رسید

نگرفت جوابی از پس سالها سکوت و درنگ

انداخت از سر ناتوانی به قلب خود چنگ

یا رب سالها رفت و از پس هم گذشت

مادر اما رفت پیش آن دو طفل برنگشت

هم او دل خون شد و این دو نیز هم

شد دلها پر از آه و دل مادر نیز پر  غم

عقاب روزی حیران از کار خدا پرگشود

گویا عمر و جوانیش را روزگار ربود

چشم بر هم گذاشت  و سر بر بالین

نگاهی انداخت به دنیا از سر کین

همی دید بود  مادر  با طفلانش آزاد
زین وصال عده ای شرمنده و عده ای شاد

گفت یا رب شکرت  پایان آمداین انتظار

روزگار هم تبرئه از جرم مردم بدکار

منکه خیالات روزگار بد در سرم بافتم

نه روزگار ،زمان را التیمان درد ها یافتم










تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ | 11:37 | نویسنده : الهام حیدری
چنان غرق بی تابی شبم

که ماه را به فراموشی سپرده ام

غریب تر از  همه تویی ای ماه من

با این همه تلخی روزگار قلب مهربانت را دوستت دارم

کی وقت کردی مهربانی را یاد بگیری

وقتی توپ و تانک روزگار

فرصت یک خشاب عوض کردن به دلت نداد

و حالا از دور تماشگر خانه ای هستی

که برای تک تک آجرهایش

چه ترکش ها که جانت را نوازش کرد

تقدیم به دوست عزیزم غریب دور از وطن

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ | 6:16 | نویسنده : الهام حیدری
تو زنی گوش به من ده

تو زیباتر تر از هر آنچه بود و هست

هوشیاتر از هزارن هزار مرد مست

تو طلوع میکنی از پس مرد بودن ها

از پس دست بالا بردن ها  

میزنی دست رد به سینه شب سیاه

تو وام دار هزاران نسل عشق و عاطفه

نیندازد روزگار بین خواستنت و ماندت فاصله

تو زنی تماشگر بودن کار تو نیست

یکجا نشنین

زنیت شیر بودن است

پرواز برای خفاش نه هنر است

که عقاب روزگاران را رسد میکند

تو بمان این کویر خیال دریا شدن دارد

خورشید زایش و آفرینش پا بر دل سیاه

خانه نشینی میگذارد

تو نه برای پرورش هزارن چون من در خان ای

که با فورانت اتدیشه ات جاودانه ای

تو زنی بمان نه گارگر باش و نه منزل راآب و جارو کن

هزاران نسل را بشکاف همچو خودت خانم باش

بانو بودنت را در آشپز خانه خلاصه نکن

همین دانه گندم هم مدیون اندیشه توست



تاريخ : چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ | 4:36 | نویسنده : الهام حیدری
روزگاریست بغض مهمانم شده

غم نگاهم را به اسارت خود کشیده

اشک سوی دیگانم را ربوده

گاهی بین به هیج رسیدن هایم

گاهی بین نرفتن هایم

من غریب وطنم

پیرشده هم روح و هم تنم

معمار دلم اگر میشوید

مساحت دلم کوچک است

با نگاهی فرو میریزد

با تبسمی میشود ساختش

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 11:10 | نویسنده : الهام حیدری

برای من یک اسم بودی یک احساس

یک شاخه اقاقی یه سبد عطر  یاس

آخه از وقتی اومدی با یه اسم ساده

عاشقش شدم بی اختیار و بی اراده

 

چشام عادت کرد به اومدنت

دلم به حرفات خودم به  بودنت

پشت پنجره خیال، دلم احساست کرد

رو اون نمیکت چوبی زیر اون درخت زرد

 

 

تو خلوت خوش خیالم یه روز دزدیمت

تو قایق چوبی  یواشکی بوسیدمت

طعم توت فرنگی نخورده زیر زبونم

من این مزه رو مدیون بوسه تو میدونم

 

چشمه احساسم جوشید با صدای تو
شعرهام قافیه گرفتن تنها برای تو
از تو خوندن رو غزل غزل سرودم
تو همون دریایی و من مثال رودم

 

 

تشویش با اومدنت راهی سفر میشه

غم از دلم رفته عشق تو کرده ریشه

تو تپش های قلب منی  به سینم میکوبی

تو همون حس آرامشی مثه یه رویای خوبی

 

تو کلبه مهربونی چه لحظه هایی ساخته بودم

تو قماری بودی و زندگیمو واست باخته بودم

تو حتی گریه هامو ندیدی چه آسان ازم  بریدی

باغبون بی احساس ،عشقمو چه آسون چیدی

 

بازهم تنهایی شد شریک لحظه هام

بازهم غم شد هم صدای گریه هام

تو رفتی با دیگری و من این رو نمی دونم

بخندم با شادیت یا در سوگ رفتنت بمونم

 

دوباره روزهای خوش وصال رسید

دوباره یاراز پشت آرزوی محال رسید

خنده هام دوباره با دیدنت جون گرفت

منوکنارت نشوندی دلم خوی مجنون گرفت

 

دوباره قایق چوبی پر شد ازعطر تو ومن

دوباره تو آغوشت بودم یه جای دنج و امن

این غروب زیبا  و گریز نگاهم از نگاهت

آرمشی سایه انداخته رو صورت  ماهت

 

آغوشتو ازم نگیر دیونه این امنیتم

تو آبروی منی عشق و خود حیثیتم

آرامش تو کاشف وجود بی قرار من

تو مشتاق یه لحظه تصویر دیدار من

 

میرقصند لحظه ها از برخود نگاهمون

شده امشب تو چشمام نگاهت مهمون

من مال خودت کن دلم بی تو غریبه

قلبت منو میخواد خودت نمیخوای عجیبه

 

تو مثل پرواز یه سنجاقک رقص یه پروانه

حس خیس شدن دو قوی عاشق و دیوانه

تو خود بارونی که خیس مهربونی میشم

میخوام وقتی تنها هستم خودت بیای پیشم

 

تا ابدقلقلک میده زبونمو طعم توت فرنگی

نقاشی میکنم تورو با یه بسته مداد رنگی

بوسه هات و قرمز میکشم مثل توت احساس

نگاهتو آبی مثل آرامش برکه پر از گل یاس

 



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ | 9:41 | نویسنده : الهام حیدری

بوی بهار می اید


بهار ایران باستان و سرزمین یادگار پدر بزرگ پارسیان کوروش کبیر، طبیعت


چنان طراوتی به خود گرفته که نسیم معطرش تا به عرش کبریا و آرامگاه


حاکم مطلق ایران میرسد در این فرخنده روز از ته دل و اعماق جانم تمام


خوبی ها را برای بنده های اهورا مزدا آرزو دارم  و از پدر ،بزگوارم  حضرت


کوروش تمنا دارم  دعای همیشگیش را که مدتی از سایه آمین پروردگار


دور مانده  باردیگر  بر زبانش جاری کند باشد که ایران عزیزمان از دروغ و


دشمن و خشکسالی دور بماند .

به امید داشتن ایرانی سرافراز و شاد بودن دل قوم کبیر آریا



  • خرید vpn
  • قالب وبلاگ