قالب پرشین بلاگ


کوچه باغ شعر
گزیده ای از شعر و متن ادبی
لینک دوستان



چشم ایینه بدن است هرگونه احساساتی که در روح و روان است در چشم منعکس گردیده و ظاهرمی شود گاهی چشم ها نگاهاشان را بدنبال آشنایی می فرستند و گاهی در پی کنکاش غریبه ای  . نگاه را تا جایی کنترل می کنیم  که در حیطه عقل و ادارک ما گام بردارد نگاه مفهوم عجیبی است که فرایند سکوت را با معنا تر می کند  به نوعی نگاه آرایش سکوت است

هرچند در حرف زدن و بیان کلام هم نگاه نقش مهمی ایفا می کند . ثابت شده است که چشم ها در پیوستگی با چهره آدم ها حوزه وسیعی از پیام ها را منقل می کنند نگاه خیره به فرد باعث ترس و نگرانی میشود بقولی این دو درچه حرف میزنند معمولا هر فرد 25تا75 درصد از مکالمه را به طرف مقابل نگاه می کند و طول نظر اجمالی 3تا 7 ثانیه است  . زل زدن و مداومت نگاه کردن به دیگران موجب خشونت رفتاری می شود حتی در برخی کشورها این عمل جرم محسوب میشود و از این مهم تر حتی در اسلام به قضات مسلمان توصیه می شود هنگام  مواجه با شاکی و متهم عدالت چشمی را رعایت کنند. خب بیاید از مباحث علمی فاصله بگیریم و کمی خودمانی بحرفیم . مردمک چشم  همان سمتی میچرخد که ما میخواهیم اما گاهی ناخودآگاه به کسی یا چیزی نگاه میکنیم که این نگاه ناخودآگاه روی صحبت ما نیس و از آن میگذریم اما روی صحبت ما با ادراک و عقل ماست . نباید این مردمک را به هر طرف چرخاند نگاه کردن هم آداب مخصوص به خود را دارد. وقتی صدها مردمک با چهره ای ناشناخته چون مردان سیاه پوش تعقیبت می کنند و تو در هراسی  و حس گناهگار بودن را با خودت برمی داری و فرار میکنی غافل از ایکه مرد سیاه پوش خودت در پی دیگری چون خودت است آری ما خود قاتل اندیشه یکدیگریم  و اگر این نگاه اتفاقی روی گلی ایستاده شود چنان ذوق میکنیم انگار بعد از سالها یک هدیه خوب گرفته ایم غافل از اینکه جهان هستی هر روز هدیه ای تازه دارد برای این درچه بیان احساس

اگر نگاهمان ابر شد بر روی کسی، بگذاریم محبتت و دوستی و عشق ببارد نه هیچ چیز دیگر.

[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 10:31 ] [ الهام حیدری ]
تشنه یک جرعه  حقیقتم

آب روح مظلومم را سیراب نمی کند !

[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 21:47 ] [ الهام حیدری ]

دختری تنها..

 

بی خبر از دنیا..

 

غرق در رویا..

 

 از جنس لبخند ..

 

می دهد دست تقدیر..

بازی بچگانه اش را..

 

می فرساید تنش را زمانه بی رحم..

 

 زوزه های تعصب رخنه می اندازد بر دلش  ، ترس را..

 

دختری آزادیش به یغما رفته ! شادیش در تحریم..

 

ساکت و ساکن..

 

تمامی وجودش گوش میشود 

 

می نشیند به انتظار لبهایی چون کتاب قانون..

 

باید و نباید میکند!

 

می اندیشد شاید حقش بیشتر از این باشد..

 

میخوانند نگاهش را..

 

انگار صدای فکرش را کم نکرده بود..

 

 ظرافتش را باد تهمت می برد..

 

او گلی با اصل و نصب است..

 

ریشه دارد در خاک..

 

بی نور و بی آب..

 

اسیر همان اصالت..

 

می فرساید خاک تنش را.!

 

صدای خندهایش را باد می نوازد در گوش..

 

خانه !

 

بدرود

 

جرم قشنگی داشتی

دختر بودی!!!!

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 19:47 ] [ الهام حیدری ]

عشق نامی آشنا بر زبان همه

چون طعم چایی

که هرروز مینوشیم

و لمسش چه سرد و تلخ

گاهی هوس قند  مینوشاند به ما عشق را

و تپش قلب

و گاه یبیقراری

چه خوش طعم و جگر سوز است

این حس ناب دوست داشتن

من عشق از دهن افتاده را نمی خواهم

روزگارم سرشار از دوست دارم های لب سوز باد

[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 22:34 ] [ الهام حیدری ]

 حال و روزم خوب و خوش نیست عجیب دیدنیه

غم تو صدام خودنمایی میکنه غصم شندینیه

تنها نیستم تو این خونه با غم هم آغوشم

گاه مثل شمع میسوزم گاه مثل شب خاموشم

نفهمید دلم نفرین کی شد راه زن خند هاش

دزدید خند هاشو  به تاریکی کشوند برق نگاش

دستم بنده این روزها گرفتار روزگار و تقدیرم

اجازه زندگی ندارم شاید بی اجازه بمیرم

نمیدونم چیشد چرا تو برزخ احساسم گیرم

اما خوب میدونم از نفس کشیدنم سیر سیرم

شب هام مهونی میگیرم با در رنج وغم  نداری

پذیرای میکنم از مهمونام با آه ناله گریه زاری

صبح طلوع میکنه آفتاب زندگیم از پشت کوه درد

چهر فصل زنگیم شده یه خزارن  ساکت و سرد

گم کردم راه زجر کشیدونو تو این بازار داغ درد

شب گشنه بخوام یا شب زنده داری باید کرد

وقتی نیمتونم حتی بگم دردم چیه چرا بنالم

وقتی همه فکر میکنن از خوشی به خودم میبالم

این سخته یه همدرد یه هم خونه نباشه کنارت

بشینه پای دلت چشاش بارونی شه با چشم زارت

شب های سختی در پیش دارم با این زمستون

کولاک تنهای و گرمای چراغ همسایمون

کلام آخر میرم راهمو به امید یک نور

یه یار همزبون شاید در آینده ای دور

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 19:33 ] [ الهام حیدری ]

چماق حرف هایت را بر سر من نمیزنی

حق

کتک خور اندیشه توست


[ پنجشنبه هفتم آذر 1392 ] [ 16:51 ] [ الهام حیدری ]

قاصدک خبر آورده ای بگو

جان این خونین رخسارها

از عزیز من خبر داری

بگو کی و کجا؟

قاصدک نترس

از این دود، ترکش و آتش

بوی سلامش را آورده ای

یا عطر پیراهنش

قاصدک وقت رفتن است

رحمی کن بر دلم

حال و احوالش را بگو

حالش را بدانم حل میشود مشکلم

قاصدک فراموش نکنی پیغامم

جان این همسنگرم

رنگ رخسارش را بگو

باید بروم با فرشته ها همسفرم

قاصدک چه گوییمت

زودتر از من رفتی

اسیر ترکش شدی

 حرفی از یارم نگفتی

[ شنبه دوم آذر 1392 ] [ 14:57 ] [ الهام حیدری ]

غمگینم و بسیار غمگینم

و سخت محتاج تسکینم

من هنوز گرگم به هوا میدوم بدنبال خوشبختی

بزرگ شدنم یادم نیست

همان دختر بچه هفت ساله هستم

کمی قد کشیده ام

و میگویند خام نیستم

من چشم گذاشته بودم

و حالا هر چه میگردم نیست

کودکیم نیست

هنوز خنده های درون گلویم فریاد میکشند بر سر دلم

من میخواهم بچه باشم

و من چه غمگینم

و محتاج تسکینم

هنوز دفتر مشقم جلوی من است و

فقط سرمشق هایم را عوض کرده اند

نیست

نخواه

حرف نزن

بساز

بسوز

و من چه غمگینم و

سخت محتاج تسکینم

کودکی درون من جا مانده

کمی شناسنامه ام بزرگ شده

و چین های صورتم.....

ولی هنوز هم  بدنبال آب نبات شیرینی

تمام تلخی های زندگیم را زیرورو میکنم

و من چه غمگینم و

سخت محتاج تسکینم

 


برچسب‌ها: غمگین محتاج تسکین بی کسی
[ جمعه دهم آبان 1392 ] [ 10:55 ] [ الهام حیدری ]
عشق در نگاهم تعبیری دیگر دارد

از زبان دلم تفسیری دیگر دارد

عشق نگاه های بی قرار من است

تپیدن های مکرر دل یار من است

عشق آیینه است در قالب  آب

افتاده در آن نقش مهتاب

عشق تماشا کردن هایت به آسمان 

بی خود شدن منو یک  نگاه حیران

عشق اینست  منو تو خود منکر جدایی شویم

عشق خداست من و تو هم خدایی شویم

عشق اجازه پدر، دعای زیر لب مادر

چیدن سفره عقد به سلیقه خواهر

عشق یک دنیا تماشا زیر لفظی من

شاخه نبات مهرت شیرین کند این زندگیو  زن

عشق خیره شدن تو به قران است

بله گفتن با رضایت وجدان است

عشق بوق های ممتد کارناوال

رسیدن عشق از پشت آرزوهای محال

عشق بازی بوی قرمه سبزی و مشام من

بوسه های شیرینت دسر و این غذا شام من

عشق خوابیدن تو نگاه های مکرر من

شب بعد نوبت تو و شیفت عوض کردن

عشق همین وفاداری من و تو و امنیت خانه

پرستوی راستی که در دل ما کرده لانه

عشق اخم شیرینت و تلخی غذاهای لذیذ

چندش از بوی خوش چای و یک نگاه تیز

عشق ویارهای تنفر از دروغ و بدی

نه ماه انتظار و گریه های بیقرار و شادی ابدی

این عشق است که حرف میزند با ما

خدا طفلیست در آغوش دو عاشق شیدا

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 19:55 ] [ الهام حیدری ]

هزاران سال زیر نگاه عقاب کنکاش شد

هزاران راز سر به مهر برایش فاش شد

در پی سالها نکرد روزگار با کسی جنگ

مگر بودش آن کس با روزگارش دورنگ

سالیان گذشت و دید در کشاکش زمان

در اوج بی مهری دو طفل جدا ز مادرشان

غمی دید در چهره روزگار پر درد و ملال

دل مادر خون از این بخت و ازاین اقبال

روزی نشست عقاب حیران بر سر کوهی

عاجز از ندای وجدان داد زد با اندوهی

یا رب زچه کرده ای این دو طفل ز مادر جدا

نه کار پیغمبر این باشد نه راه و رسم خدا

من تماشگر دورانم آشنا با هر زمانم

دیده ام جدایی ها قاصر گشته زبانم

بگو روزگار ،چه کند مادر با دل پرخونش

برای چه میکشانی  به مرز جنونش

دو طفل بی پناه را نباشد جز مادر امید

مرگ پدر کار تو چرا نوبت جدایی مادر رسید

نگرفت جوابی از پس سالها سکوت و درنگ

انداخت از سر ناتوانی به قلب خود چنگ

یا رب سالها رفت و از پس هم گذشت

مادر اما رفت پیش آن دو طفل برنگشت

هم او دل خون شد و این دو نیز هم

شد دلها پر از آه و دل مادر نیز پر  غم

عقاب روزی حیران از کار خدا پرگشود

گویا عمر و جوانیش را روزگار ربود

چشم بر هم گذاشت  و سر بر بالین

نگاهی انداخت به دنیا از سر کین

همی دید بود  مادر  با طفلانش آزاد
زین وصال عده ای شرمنده و عده ای شاد

گفت یا رب شکرت  پایان آمداین انتظار

روزگار هم تبرئه از جرم مردم بدکار

منکه خیالات روزگار بد در سرم بافتم

نه روزگار ،زمان را التیمان درد ها یافتم








[ یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ] [ 8:19 ] [ الهام حیدری ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

درود
به کوچه باغ دلم خوش آمدین!
کوچه ای سراسر تفسیر احساس دل گاهی تلخ و گاه شیرین...
اما دل است دیگر می نوسید که بر دل دیگری بنشیند حس ناب دوست داشتن
موضوعات وب
امکانات وب
شبکه اجتماعی های فریند

دنياي كد آهنگ پسر جهنمي

مرجع کد آهنگ


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان